چشم به راه
می شود پلک نبندی و نگاهم بکنی ؟
مملو از سحر سحر ،محو پگاهم بکنی ؟
سر دیوار دلم منتظرت می مانم
تا تو ای صبح بتابی و نگاهم بکنی
نکند یوسف عشقم رود از مصر خیال
باز آواره ی تنهایی چاهم بکنی
نکند باز بیایی و صدایم نکنی
از سکوت شب یلدا پر آهم بکنی
نکند باز در این غربت و این تنهایی
باز تنها بگذاری و تباهم بکنی
به ره عشق دلم منتظرت می ماند
تا مگر چاره ی این چشم به راهم بکنی
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:32 توسط مهتا خانوم |
